عکس روز

|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
|
همايش «دين و فرديت» در مسكو
![]() |
چاپ اول ، ١٣٨٤
دكتر جمشيد آزادگان
٦-٩٥٨-٤٥٩-٩٦٤
قيمت : ١٨٥٠٠ ريال |
![]() |
چاپ اول ، ١٣٨٤
اچ. بايرون ارهارت
مترجم : مليحه معلم
١-٩٥٥-٤٥٩-٩٦٤
قيمت : ١٣٥٠٠ ريال |
![]() |
چاپ اول ، ١٣٨٣
نينيان اسمارت
مترجم : مرتضي گودرزي
٠-٨٦٦-٤٥٩-٩٦٤
قيمت : ٢٢٥٠٠ ريال |
|
| |
![]() |
چاپ دوم ، ١٣٨٤
دكتر حسين صابري
٥-٨٥٥-٤٥٩-٩٦٤
قيمت : ١٩٥٠٠ ريال |
![]() |
چاپ اول ، ١٣٨٣
دكتر حسين صابري
x-٨٤٤-٤٥٩-٩٦٤
قيمت : ٢٣٠٠٠ ريال |
![]() |
چاپ اول ، ١٣٨٣
نينيان اسمارت
مترجم : دكتر محمد محمد رضايي ، دكتر ابوالفضل محمودي
x-٨٣٠-٤٥٩-٩٦٤
قيمت : ٢٠٠٠٠ ريال |
![]() |
چاپ اول ، ١٣٨١
كدارنات تيواري
مترجم : دكتر مرضيه (لوييز) شنكايي
٤-٦٣٧-٤٥٩-٩٦٤
قيمت : ١١٠٠٠ ريال |
مقالة حاضر كه با الهام گيري از منابع اصلي اديان و مكاتب مختلف نگاشته شده، تلاشي است كوچك در راستاي معرفي هويت حقيقي انسان و معنويت راستين، كه انسان امروز بيش از هرچيز بدان نياز دارد. اميد كه در اين روزگار ظلماني، پرتو نور حقيقت دلهاي مردمان اين كهن بوم و بر را فراگيرد و آتش عشق را هرچه فزونتر در درونشان شعله ور سازد.
1. دَئنا در گاتها
واژة «دين» شايد براي نخستين بار در «گاتها» سرودههاي حضرت زرتشت پيامبر ايراني بكار رفته باشد. (2) «اين واژه در اوستا به شكل دئنا daenaو به معني انديشيدن و شناختن و بينش معنوي و شهودي است.» (3) «كلمه اوستايي daena دئنا در پهلوي «دين» شده و از ريشة دا da به معني شناختن و انديشيدن درآمده كه در سانسكريت dhi ميباشد.»(4)
دكتر جهانگير اوشيدري در كتاب دانشنامة مزديسنا زير عنوان دئنا مينويسد: «دين همواره به معني كيش و آيين نيست. بلكه غالباً به معني وجدان و حس روحاني و ايزدي انسان است. و در خود گاتها بسا به اين معني استعمال گرديده. اين نيروي ايزدي مستقل از جسم فناپذير است و آنرا آغاز و انجامي نيست. اين قوه را افريدگار در باطن انسان به وديعه گذاشت تا هماره او را از نيكي و بدي عملش آگاه سازد. اثر عمل اين قوه منوط به اين است كه انسان به اين آواز باطني گوش فرادهد و تمجيد و توبيخ آن را بشنود.»(5)
پژوهشگر نامي و ارجمند، استاد هاشم رضي نيز در كتاب ارزشمند «حكمت خسرواني» در شرح واژه دئنا مينويسد: «مراد از آن، وجدان و حس ايزدي و روحاني و تميز و تشخيص است. اين نيروي ايزدي از تن جدا و مستقل است. فناناپذير و باقي است. اين نيرو از سوي خداوند در بدن نهاده شده تا آدمي را شاعر به كردار خود ساخته تا به نيكويي گرايد و از بدي بپرهيزد.»(6)
استاد فرزانه دكتر حسين وحيدي نيز در برگردان و گزارش خويش از گاتها چنين نگاشتهاند: «واژه «دئنا» كه در فارسي «دين» شده است، معني دريافت دروني و بينش و وجدان ميدهد.»(7)
نويسندة كتاب گرانسنگ «عارفان راز» استاد دكتر عليقلي محمودي بختياري نيز چنين باوري دارند. در اين باره ايشان در گفتگويي اظهار داشتند: «دين و عرفان در باطن يكي هستند. دين يعني بينش، يعني آن وجدان بيدار انساني، به همين دليل آگاهي يا عرفان همان دين است. چنانكه شاهنامه ميگويد: كه بي دين نه خوبست شاهنشهي، يعني بدون آگاهي، ادارة سالم جامعه ممكن نيست.» (8)
با توجه به آنچه گذشت و نيز بر اساس جملات گاتها، نگارنده بر اين باور است كه دين يا دئنا در انديشة حضرت زرتشت چيزي جز عرفان و رازوري نيست. عرفان و «دانش رازورانه در اصل تجربة يگانگي احساس، مهر و سرور و خجستگي آرام و ناب مبتني بر يگانگي هستي است. يگانگي و هماهنگي زيباشناسانهاي كه با رازوري (عرفان) در درون فرد و ميان او و كل هستي، كهكشان و يزدان برقرار ميشود.»(9)
زرتشت در سرودههاي خويش، گاتها به ما ميآموزد كه هر كس بايد بيانديشد كه كيست، سرشت راستينش چيست، از كجا آمده و براي چه در اين جهان است. در اين باره در بند 8 از يسناي 43 ميخوانيم: «اي اهورا مزدا، هنگامي تو را مقدس شناختم كه منش پاك به من روي نمود و واداشت تا بينديشم كه من كيستم و از كجا آمدهام و دريابم كه وظيفة من در اين جهان چيست و به طرفداري از كدام گروه (نيكان يا بدان) برخيزم؟»(10)
به گفتة هلموت هومباخ «سراسر گاتها مكالمه با خداي بزرگ است.» (11) و با توجه به معني دين يا دئنا در گاتها، ميتوان گفت كه زرتشت برترين گونة شناخت را شناخت شهودي ميداند و معتقد است كه تنها و يگانه راه درك حضور خداوند، «بينادلي» و «آگاهي دروني» است. او خود در اين باره ميفرمايد: «اي مزدا، تنها با نيروي خرد و بينايي دل است كه ميتوان به سرچشمه راستي كه پروردگار است، رسيد. نعمتي كه در پرتو آن راستي و درستي در افزايش خواهد بود. بشود كه به ياري و رهنمايي بهترين انديشه و دلي پاك از بخششهاي راستي و بينايي برخوردار شويم.»(12)
انسان «بينا دل»، «درون آگاه» و «عارف» چگونه انساني است؟ به ديگر سخن، «دريافت دروني»، «عرفان» يا «بينش معنوي و شهودي» از انسان چه ميسازد؟ انسان روشن درون و بينا دل، عارف به اَشَه (اَشا) يا «نظم الهي» (13) است.
دكتر فرهنگ مهر در كتاب ديدي نو از ديني كهن (فلسفة زرتشت) مينويسد: «اشا اصول اخلاقي «دارما» و «كارما» را يكجا در بر ميگيرد.» (14) دارما و كارما هر دو واژههايي سانسكريت هستند. كارما به معني كردار، قانون عمل و عكس العمل يا كنش و واكنش است. بر طبق قانون كارما، هر عملي كه از انسان (خوب يا بد) سر ميزند، نيرو و انرژي مثبت يا منفي توليد ميكند كه به همان شكل به او بازميگردد.
دارما نيز جوهر وجودي، سرشت راستين و اساس طبيعت هر چيز است كه حياتش بدان بستگي دارد. دارما همان آتما (يا روح) است.
در متون ديني هند از دو نوع دارما سخن بميان آمده، دارما يا روح «فردي» و دارما يا روح «جهاني». طبق آموزههاي ودانتا، روح فردي از روح جهاني مايه ميگيرد و با آن يگانگي و وحدت دارد.
با توجه به آنچه گفته شد، ميتوان سخن نويسندة كتاب «بررسي لطايف عرفاني در نصوص عتيق اوستايي» را پذيرفت كه ميگويد: «اشه چهرة خداست كه در هر شيء نشاني از او ميتوان يافت.»(15)
پس در پاسخ به اين پرسش كه رازوري و عرفان از آدمي چه ميسازد، ميتوان گفت: انسان راز آگاه كسي است كه عارف به «اَشَه»باشد. چنين انساني همة موجودات را جزئي از وجود مقدس الهي ميداند و جسم و كالبد خاكي آنها را معبدي ميپندارد كه بخشي از روح واحد كائنات در آن سكني گزيده، او نه تنها از تباهي و ويرانگري دوري ميگزيند بلكه ميكوشد تا شادي افرين بوده و به پيشرفت و بهتر شدن جهان انساني ياري رساند. زرتشت در اين باره خود ميگويد:
- «ما خواستاريم از زمرة كساني باشيم كه جهان را بسوي پيشرفت و ابادي و مردم را به سوي راستي و پارسايي ره نمايند.» (16)
- «خوشبخت كسي است كه خوشبختي ديگران را فراهم سازد. چنين است فرمان و خواست اهورامزداي چاره ساز. از اين روي ما خواستاريم كه با نيروي راستي و پايداري نياز يكديگر را برآورده سازيم.» (17)
- «خشم بايد بازداشته شود. در برابر ستم و زور بايد ايستادگي كرد.» (18)
- «به راستي كساني از زمرة سوشيانتها و رهانندگان مردم جهان بشمار خواهند رفت كه فرمانهاي مزدا و وظايف خود را با نيك منشي بجا ميآورند و بر ضد خشم بپا خيزند و آنرا در هم شكنند.» (19)
2. دارما در گيتا
در كتاب «بهاگاوادگيتا» (سرود الهي) از متون اصيل هندي آمده است: «هرگاه كه نيكي و پارسايي از ميان مردم رخت بربسته، فساد و بيداد جايگزين ميگردد، من در ميان عالميان پديدار ميشوم. و اينچنين است كه در اعصار گوناگون به منظور حفظ طريق نيكي و از ميان برداشتن بدي و برقراري نظم در عالم، جسم اختيار نموده پاي به عرصة وجود مينهم.»(20)
در اين كلام انديشه برانگيز سخن از فراموش گشتن دارما (dharma) در ميان مردم و احياء آن رفته است. دارام ويرسينگ در كتاب آشنايي با هندويسم زير عنوان دارما مينويسد: «دارما به معني جامعه و دستور اخلاقي، قانون، وظيفه، حقوق و تقواست، و نيز به معني خوي نيكي كه از نسلي به نسل بعد انتقال يافته ميباشد. دارما تعيين كنندة دستورات سنّتي ميباشد كه شامل وظايف فردي و اجتماعي و مذهبي است و به وسيلة سه دام بزرگ شهوت، آزمندي و خشم تهديد شده و در خطر است. هر فرد در خويش دارمايي دارد كه توسط موقعيتش در ساختار اجتماعي تعيين ميشود. به كار گرفتن صحيح دارماي فردي ماموفق تمام تعهدات ديگر تأكيد شده در كتاب بهگود گيتا ميباشد.» (21)
دارما را به پرهيزگاري، درستي، تقوي، وظيفه، نظم، قانون، شريعت و مذهب معنا نمودهاند. اما مفهوم راستين دارما بسيار ژرفتر از اين معاني است كه براي آن برشمردهاند.
ريشة واژة dharma در زبان سانسكريت dhr ميباشد كه به معناي پوشيده و نگه داشتن است. پس دارما يعني آنچه وجود چيزي را پوشيده و در بر گرفته و از آن نگهداري ميكند. به ديگر سخن، «جوهر وجودي» يا «اساس طبيعت» هر چيز كه حيات آن بدان بستگي دارد را دارما ميگويند.
دارما گوهر راستين و طبيعت حقيقي هر شخص ميباشد. در اين باره، ساتيا ساي بابا در كتاب «گيتا واهيني» ميگويد: «دارما سرشت اصيل خود شماست، فرديت شماست.» (22)
خود واقعي، ذات حقيقي و سرشت راستين وجود آدمي چيزي جز «روح» يا آتما (atma) نيست.
«دارماي انساني»، آتماي جاويد، جان آدمي و نيروي به پيش برندة اوست كه در برابر نفسانيات مهلك پنجگانه: شهوت (كاما)، خشم (كرودها)، آز و طمع (لوبها)، وابستگي به امور دنيوي (موها) و غرور و خودخواهي (آهانكارا) قرار ميگيرد. (23) هرگاه اين خواهشهاي ناپسند بر ذهن انسان چيره گردد، روح يا آتما به اسارت نفس (تن و غريزه) درآمده، از پويش و بالندگي باز ميماند و آدمي دچار روزمرگي و تباهي ميشود.
بر پاية آموزههاي ودانتا، دارما يا روح فردي (انساني) از دارما يا روح جهاني مايه ميگيرد. در اوپانيشاد ميخوانيم: «روح فردي، از همان ماهيت روح كل مايه ميگيرد. او همچون جرقهاي كه از آتش جدا ميشود از روح كل جدا گشته، در جسم و اعضا نفوذ كرده و عليرغم ماهيت روحاني و ماورائي خود، به صفات مادي موصوف شده و صفات نسبي را جزء لاينفك بدن پنداشته، بيخبر از اينكه جزئي از ضمير الهي است، خود را محدود به كالبدي ضعيف يا قوي و خوشي و ناخوشيهاي مادي گردانيده است.
اما وقتي معلم الهي انسان را از اين نكته كه محدود به همين جسم مادي نيست و ماهيتش برهماي متعال است، آگاه ميكند، او نيز اميال زميني را رها كرده و يقين حاصل ميكند كه برهماست...» (24)
عصارة ودانتا و اوپانيشادها اينست كه روح ما جزئي از روح واحد كائنات ميباشد كه در همه جا حاضر است. داتاتريا در كتاب آوادوتاگيتا (سرود رستگاري) در اين باره ميگويد: «جوهر تمامي ودانته همين دانش است، اين دانش برين: كه من در نهاد خود بيشكلم و حاضر در همه.» (25)
در بهاگاوادگيتا نيز چنين آمده: «آن كس كه مرا در همه چيز و همه چيز را در من به شهود دريابد، از من جدا نبوده، من نيز هرگز او را ترك نخواهم نمود. آن كسي كه قلباً به وحدت معنوي (تمامي كائنات) معتقد بوده، مرا كه در همه چيز و در همه كس هستم گرامي بدارد، صرفنظر از شرايط ظاهري حياتش در من مكان خواهد داشت.» (26)
اگر «جوهر يگانه دربرگيرندة جملگي كائنات ميباشد» پس ميتوان گفت كه «دل هر انسان معبدي است كه خدا در آن خانه دارد.»
خدا در همه حضور دارد، پس بايد به همه عشق ورزيد. عشق ورزي و شفقت نسبت به همه يعني عشق ورزي و محبت نسبت به خدا. و عشق يگانه راه رسيدن به خداست.
ساتيا ساي بابا در اين باره ميگويد: «روز را با عشق شروع كنيد. روز را با عشق پر كنيد، روز را با عشق بگذرانيد، روز را با عشق پايان دهيد، اين راه رسيدن به خداست.» (27)
و در متون ودانتاي هند نيز ميخوانيم: «دلتان را در عشق غوطه ور سازيد، اعمالتان را در درستكاري، احساسهايتان را در شفقت، آنگه زودتر به خدا خواهيد رسيد..» (28)
3. عطية برتر (عشق) در عهد جديد (29)
توماس ميشل روحاني بلندآوازة كاتوليك در كتاب «درآمدي بر كلام مسيحي» دربارة عرفان در مسيحيت مينويسد: «بيشتر مسيحيان بر اين مسئله اتفاق نظر دارند كه قسمتي از عرفان بخشي از زندگي هر مسيحي حقيقي است. كليساهاي كاتوليك و ارتدوكس از صوفيان خود بسيار تجليل ميكنند و بسياري از صوفيان بزرگ را در زمره قديسان قرار داده، نوشتههاي آنان را مطالعه و مضامين آنرا سرمشق خود قرار ميدهند و شيوة زندگي ايشان را الگوي خود ميپذيرند. پروتستانها نيز با آنكه با تصوف برخوردي احتياط آميز دارند، در ميان خود صوفياني داشتهاند.» (30)
سرچشمههاي عرفان مسيحي، آموزههاي حضرت مسيح در چهار انجيل رسمي متي، مرقس، لوقا و يوحنا -و محور آن عشق- ميباشد كه به گونهاي شگفت و زيبا در نامة اول پولس رسول به قرنتيان به تصوير كشيده شده است. پيش از آنكه به تثليث «ايمان، اميد و عشق» در عرفان مسيحي بپردازيم، بهتر است بحث را با جايگاه انسان در مسيحيت شروع نماييم.
كدارنات تيواري در فصل هفتم از كتاب بسيار خواندني «دين شناسي تطبيقي» با عنوان «مسيحيت» زير واژة «انسان» مينويسد: «بر طبق سِفر پيدايش، خداوند در آخرين روزهاي آفرينش، انسان را به صورت خود افريد. هر دوي اين نكات -خلق انسان در روز آخر توسط خداوند و خلق انسان به صورت خودش- تا آنجا كه به شأن و مقام انسان مربوط است، داراي اهميت است.
خلقت انسان در واپسين روز او را ثمرة نهايي جهان آفرينش ميسازد. بعبارت ديگر او را بايد اشرف مخلوقات در روي زمين محسوب كرد. همچنين اينكه خداوند انسان را بصورت خود آفريد نشان دهندة علاقة خاص خداوند به انسان است. خداوند انسان را برميگزيند تا شريك او در تحقق هدف نهايياش براي استقرار ملكوت خير و نيكي در جهان باشد.» (31)
بر پاية چنين آموزهاي، عشق به خداوند در مسيحيت برابر است با مهر و شفقت نسبت به انسان. عصاره تعليمات حضرت مسيح نيز همين ميباشد، چنانكه ويليام مك الوي ميلر در كتاب «تاريخ كليساي قديم در امپراطوري روم و ايران» مينويسد: «عيسي مسيح هيچوقت مردم را به عزلت و گوشه نشيني دعوت نمينمود. بلكه اول بوسيلة عمل، طريقة خدمت و محبت را به ديگران نشان داده، و بعد همه را به اين زندگي پاك و عادل، يعني «خدمت به خدا» و «محبت به مردم» دعوت ميكرد.» (32)
آدمي همواره در تكاپو براي كسب نيكي و دفع بدي ميباشد. حضرت مسيح به پيروانش چنين تعليم ميدهند كه هماره بايد در تلاش براي خدمت و نيكي به ديگران باشند. ايشان در فرازي زيبا از «موعظة سركوه» در اين باره ميفرمايند: «آنچه ميخواهيد ديگران براي شما بكنند، شما همان را براي آنها بكنيد. اين است خلاصة تورات و كتب انبياء.» (33)
پولس رسول در نامة اول خود به قرنتيان از انواع عطاياي روحاني و موهبتهاي الهي ياد ميكند. او مينويسد: «روح القدس به يك شخص عطاي بيان حكمت ميبخشد تا با ارائه راه حلهاي حكيمانه ديگران را ياري نمايد، و به ديگري دانستن اسرار را عطا ميكند. او به يكي ايمان فوق العاده عطا مينمايد و به ديگري قدرت شفاي بيماران را ميبخشد. به بعضي قدرت انجام معجزات ميدهد، به برخي ديگر عطاي نبوت كردن. به يك نفر قدرت عطا ميكند كه تشخيص دهد چه عطايي از جانب روح خداست و چه عطايي از جانب او نيست. باز ممكن است به يك شخص اين عطا را ببخشد كه بتواند به هنگام دعا به زبانهايي كه نياموخته است، سخن گويد، و به ديگري عطاي ترجمة اين زبانها را بدهد.» (34)
پولس در ادامة نامهاش از «عشق» بعنوان «عطية برتر» و بزرگترين موهبتي كه خداوند به انسان ارزاني داشته ياد ميكند. او خود مينويسد: «سه چيز هميشه باقي خواهد ماند: ايمان، اميد و محبت. اما از همه اينها بزرگتر، محبت است.» (35)
«پس محبت را مهمترين هدف زندگي خود بدانيد. اما در عين حال مشتاقانه دعا كنيد تا روح القدس عطاياي روحاني را نيز به شما عنايت فرمايد، خصوصاً عطاي نبوت را، يعني عطاي دريافت پيغام از خدا و اعلام آن به ديگران.» (36)
پائولو كوئليو نويسنده عارف مسلك و شهير مسيحي در كتاب زيباي عطية برتر (رسالهاي درباره عشق) به تفسير همين آيات پرداخته، مينويسد: « «عشق ميورزيم، چرا كه او نخست به ما عشق ورزيد.» به عبارت «چرا كه» بنگريد. اين همان دليلي است كه منظور نظر من است. از آنجا كه او نخست به ما عشق ورزيد، تأثير -نتيجه- اينست كه ما نيز عشق ميورزيم. ما همه تجلّي عشقيم. به او، به خودمان، به همه عشق بورزيم.» (37)
«عشق با قطعيت تمام به حضورش ادامه خواهد داد. خدا، خداوند جاودانه، عشق است. بنابراين به دنبال عشق، به دنبال اين لحظة جاودان برويد، به دنبال يگانه چيزي كه تا هنگامي كه نوع بشر به پايان روزگار خود برسد، ميماند. عشق يگانه واحد پولي است كه كيهان ميپذيرد. هنگامي كه تمامي سكههاي ديگر از تمامي ملتها ارزش و كابرد خود را از دست دادهاند.»(38)
«عشق نورزيدن يعني گفتن اينكه خدا هرگز انديشهها و زندگي ما را الهام نبخشيده است، يعني هرگز آنقدر به او نزديك نشدهايم كه عشق سرشارش ما را در برگيرد.» (39)
بنا بر آنچه گذشت، محبت و شفقت نسبت به همنوع محور اصلي عرفان مسيحي است. آنچنانكه مستر جيمز هاكس در قاموس كتاب مقدس مينويسد: «محبت، صفتي است ذاتي و اگر بموافق آن عمل نماييم، تكاليف خود را درباره خدا و انسان به نيكوترين وضعي بعمل آوردهايم.« (40)
4. عرفان و پرستش عاشقانه در آموزههاي پيروان راستين قرآن
غلامرضا جلالي در كتاب آشنايي با تاريخ اديان ابراهيمي مينويسد: «اساس قرآن بر كشف و شهود است، قرآن علم حضوري و شهودي را بالاترين معرفت ميداند و معرفت حسي و عقلي را كافي نميداند. جنبش ميستيكيسم نتيجة مستقيم نوع خاصي از بينشي بود كه از قرآن و سنت ريشه ميگرفت.» (41)
«از نظر قرآن كريم انسان ميتواند با تجربة بيروني (آفاقي) و با تجربة دروني (انفسي) با عالم ماوراء ماده، عالم غيب و ملكوت متصل گردد. در سورة فصلت آيه 53 خداوند ميفرمايد: «سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتي يتبين انه الحق...» (زود است بنمايانيمشان آيتهاي خويش را «در سراسر گيتي» و «در خود ايشان» تا روشن شود براي ايشان كه اوست حق.)» (42)
معرفت قلبي، دريافت دروني يا كشف و شهود همان گونه كه گفته شد، نه تنها در قرآن و اسلام پذيرفته شده، بلكه برترين گونة شناخت نيز معرفي گشته است. قرآن همة جهان را الهام پذير ميداند. در آيه هفتم از سورة قصص ميخوانيم كه به مادر حضرت موسي وحي شد. همينطور در آيه بيست و چهارم از سورة مريم آمده كه مادر حضرت عيسي نداي فرشتة خداوند را شنيد، و بخوبي ميدانيم كه اين دو پيامبر نبودهاند.
بالاتر از اين، قرآن ميگويد كه وحي و الهام تنها خاص انسانها نيست. در آيه 68 از سورة نحل ميخوانيم كه خداوند به زنبور عسل وحي نموده است.
از قرآن كه بگذريم، هيچ سخن خوشتر از سخن پيام آور آن نيست. حديث بسيار معروفي از حضرت محمد (ص) هست كه در بسياري از مجامع روايي سني و شيعه -با اندكي اختلاف- آمده است. ايشان ميفرمايند: «كسي كه چهل روز براي خدا خالص ميگردد، چشمههاي حكمت از قلبش بر زبانش جاري و روان ميشود.» (43)
كدارنات تيواري در فصل هشتم از كتاب دين شناسي تطبيقي درباره ويژگيهاي عرفان اسلامي مينويسد: «خصوصيات ويژة عرفان اسلامي از خصوصيات معمول هر عرفان ديگري متفاوت نيست. اين نوعي عرفان وحدت وجودي است. عرفا وحدت روح با خدا و يا فناي روح در ذات الهي را هدف نهايي انسان ميدانند و بنابراين با توجه به اين معنا به مكتب ودانته بسيار نزديكند.» (44)
تيواري عرفان اسلامي را به مكتب ودانتا و عرفان هندي بسيار نزديك يافته است. در اينجا بد نيست اشاره شود كه شاهزاده محمد داراشكوه عارف مسلمان هندي و مؤلف شهير كتاب سفينه الاوليا و حسنات العارفين (كسي كه براي نخستين بار اوپانيشاد را با عنوان سرّ الاكبر و سر الاسرا از زبان سانسكريت به فارسي برگرداند) در مقدمه كتاب گرانسنگ «مجمع البحرين» در اين باره مينويسد: «فقير بياندوه، محمد داراشكوه. كه بعد از دريافت حقيقه الحقايق و تحقيق رموز دقايق مذهب حق و فايز گشتن به اين عطية عظمي در صدد آن شد كه درك كُنه مشرب موحدان هند و محققان اين قوم قديم نمايد، با بعضي از كاملان ايشان كه به نهايت رياضت و ادراك و فهميدگي و غايت خدايابي و سنجيدگي رسيده بودند، مكرر صحبتها داشته، گفتگو نمود، جز اختلاف لفظي دريافت و شناخت، تفاوتي نديد.» (45)
از آنجا كه هدف اصلي عرفان اسلامي درك وحدت و شناخت خداوند بعنوان «روح واحد كيهان» ميباشد، مسئلة وحدت وجود بخش فراواني از اثار عرفاي مسلمان را بخود اختصاص داده است.
«نقل است كه ]سلطان العارفين بايزيد بسطامي[ يك بار قصد سفر حجاز كرد. چون ]از شهرش بسطام جهت زيارت خانه خدا[ بيرون شد، بازگشت. گفتند: هرگز هيچ عزم نقض نكردهاي، اين چرا بود؟! گفت: روي به راه نهادم، زنگيي ]= مردي سياه چرده[ ديدم تيغي كشيده كه اگر بازگشتي نيكو!، و الاّ سرت از تن جدا كنم.» پس مرا گفت: تَرَكت الله ببسطام و قصدت بيت الحرام ؟ / خداي را به بسطام بگذاشتي و قصد كعبه كردي؟!» (46)
حضرت مولانا در اين باره ميفرمايند:
اي قوم به حج رفته كجاييد، كجاييد؟
معشوق همينجاست، بياييد، بياييــد
بهتر است كه از مقام و منزلت عالي انسان در قرآن و محبت بيكران خالق هستي بدو، سخني بميان آوريم:
«خداوند از روح خود در آدم دميده است.»(48) «او را خليفه و جانشين خويش در زمين گردانيده.»(49) و «همة ابناء بشر را كرامت بخشيده و گرامي داشته است.» (50)
استاد علامه جلال الدين همايي در جلد اول از كتاب ارزشمند «مولوي نامه» زير عنوان «وجود انساني شاهكار خلقت است.» مينويسد: «وجود انساني شاهكار خلقت است، تا آنجا كه قلمرو ادراك و حدود آگاهي بشر است، جهاني بزرگتر و پرعجايبتر از خود بشر وجود ندارد. در خلقت عالم موجودي عظيمتر و شگفت انگيزتر از انسان نيست... جهان هستي را سرتا پا عالم كبير و انسان را به تنهايي عالم صغير ميگويند. به اين معني كه هر چه در عالم هست، نمونه و نمودارش در وجود انسان نيز هست... آنقدر آثار عجيب شگرف كه در روح انسان منطوي و مندرج است، در هيچ مخلوقي وجود ندارد. چيزي كه هست، اكثر افراد بشر قدر خود را نميدانند و مقام و منزلت آدمي را نميشناسند. و بدين سبب حيات و روحانيت آنها در درجه و منزلت حيوانات و ستوران و چهارپايان باقي ميماند...» (51)
دكتر قاسم انصاري نيز در كتاب مباني عرفان و تصوف دربارة عشق و محبت ميان خالق و مخلوق مينويسد: «خداي تعالي فرمود: «فسوف يأتي الله بقومِ يحبّهم و يحبّونه». ]آيه 54 سوره مائده[ زود باشد كه خدا گروهي آرد كه دوستشان بدارد و دوست بدارندش. عرفا در تأويل اين آيه گفتهاند: همانگونه كه بندگان به خدا عاشق هستند، خداوند هم گروهي از آنان را دوست دارد، و در ردّ اين سخن كه حبّ خالق به مخلوق نوعي نياز است و خدا بينياز است، ميگويند: ضمير «هَم» در «يحبّهم» به حروف ابجد 45 و كلمه «آدم» هم 45 است و محبت دوجانبه است.» (52)
113 سوره از قرآن بنام خداوند «رحيم» و مهربان شروع ميشود. خداوند عشق است و دين او محبت.
از امام رضا پرسيدند: «دين چيست؟» ايشان فرمودند: «آيا دين چيزي جز محبت است؟!» (53)
حضرت حافظ نيز دربارة «حقيقت دين» كه همان «محبت» است، ميفرمايند: «نشان اهل خدا عاشقي است.» (54) بايزيد بسطامي نيز ميگويد: «نزديكترين خلايق به حق آن است كه بار خلق بيش كشد و خوي خوش دارد.» (55)
بشر دوستي و انسان گرايي در عرفان اسلامي ريشه در تجربة «وحدت معنوي با عالم هستي» و «درك حضور روح الهي در كالبد آدمي» دارد. حافظ فرمايد: «در هيچ سري نيست كه سرّي ز خدا نيست.» (56)
آن كس كه چنين ميبيند، درونش لبريز از عشق به انسانهاست، چرا كه روح الهي را در يكايك آنها مينگرد. پس هيچ چيز به قدر سلامت و راحتي و تعالي بشر نزد او ارزش نمييابد. از آنجا كه آسايش و سلامت آدمي در گرو صلح و سازش انسانها در سطح جهان است، تمامي تلاش خويش را مصروف استقرار صلح جهاني مينمايد.
ميتوان گفت در نزد عرفاي اسلامي هيچ حركتي به اندازة تلاش براي گسترش صلح در جهان پسنديدهتر و نيكوتر نيست. صلح نيز تنها در پرتو عشق و محبت است كه گسترش مييابد.
حضرت موسي بن جعفر در اين باره ميفرمايند: «تمام ملل و اقوام روي زمين ميتوانند پيوسته در رحمت و اسايش بسر برند، مادامي كه همة مردم بشردوست باشند و بنام انسانيت به يكديگر ابراز محبت نمايند.» (57)
در اسلام عارف كسي است كه براي گسترش محبت در ميان انسانها و توسعة عشق الهاي از هيچ سختي فروگذار نباشد. چنانكه الگو و اسوة عرفان اسلامي و پيشواي تمام مسلمانان، حضرت محمد (ص) در اين راه متحمل سختيها و مشقات فراوان گرديد.
سخن پاياني
در ابتداي سخن گفتيم كه ما ريشة بسياري از مشكلات جامعة ايران و جهان انساني را در «بحران معنويت» و كمرنگ شدن اخلاقيات و ارزشهاي انساني و گرفتار شدن انسانها در گرداب پوچي، نيست انگاري و نيهيليسم ميدانيم. حال در اين گفتار پاياني لازم است تا اندكي هم از چگونگي پيدايش بحران معنويت در عصر حاضر سخن بگوييم.
دكتر الكسيس كارل فيزيولوژيست، جراح و زيست شناس بلند آوازة فرانسوي در كتاب «انسان موجود ناشناخته» مينويسد: «در مردم امروزي، تقريباً تظاهرات فعاليتهاي عرفاني و حس مذهبي ديده نميشود، حتي اشكال اوليه حس عرفاني كمياب و از حس اخلاق نيز نادرتر است، معهذا فعاليتهاي عرفاني جزو فعاليتهاي اصلي آدمي است.
تأثير الهامات مذهبي در بشريت عميقتر از افكار فلسفي بوده و در تمدنهاي گذشته مذهب پايه و اساس زندگي خانوادگي و اجتماعي را تشكيل ميداده است. خاك اروپا هنوز پوشيده از بقاياي معابد و ديرهايي است كه بدست گذشتگان بالا رفتهاند، ولي امروز كسي مفهوم آنها را بخوبي نميفهمد و براي بسياري از افراد متجدد، كليساها چون موزههايي تلقي ميشود كه در آنها آيينهاي بيجاني غنودهاند، وضع جهانگرداني كه با بياعتنايي از برابر معابد و ديرهاي بزرگ اروپايي ميگذرند، نشان ميدهد كه تا چه اندازه زندگي جديد، حس مذهبي را در بوتة فراموشي گذارده است. فعاليت عرفاني در بسياري از مذاهب طرد گشته و حتي مفهوم و معناي آن فراموش شده است.» (60)
مهاريشي مهاش يوگي عارف نامدار هندي نيز در كتاب «علم هستي و فن زيستن» نظري چون دكتر الكسيس كارل دارد. او بخوبي مينويسد: «متأسفانه در دنياي امروز مذاهب بصورت خشك و بيجان درآمدهاند، مذاهب ان نور باطني خود را از دست دادهاند، ديگر تجربة مستقيم با هستي مطلق ندارند. به همين خاطر كشش انسان عصر حاضر به طرف مذاهب كم شده است. هدف مذهب فقط اين نيست كه طرق صحيح و غلط را نشان دهد و در مورد صداقت و مهرباني توصيه كند، بلكه براي مقصود نهايي لازم است كه انسان به رتبهاي ارتقاء و تصعيد كند كه خداوند را حس و درك كند، يك مذهب زنده ميتواند انسان را به مرحلة جذبة الهي برساند تا وجود مقدس الهي را بهتر حس كند.
در آغاز، در تمام مذاهب اين حس عرفاني وجود داشته، ولي با گذشت زمان از دست رفته است.» (61)
نگارنده نيز كاملاً با پرفسور كارل و مهاريشي موافق و همصداست كه «فعاليت عرفاني در بسياري از مذاهب طرد گشته و حتي مفهوم و معناي آن فراموش شده است.» حال آنكه «در آغاز، در تمام مذاهب اين حس عرفاني وجود داشته ولي با گذشت زمان از دست رفته است.» و در پايان:
تا نگردي آشنا زين پردي رمزي نشنوي
گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش...
زان روز بر دلم در معنـــا گشــوده شد
كز ساكنــان درگه پير مغــان شـــدم
پينوشتها:
1. اين مقاله چكيدة مباحثي است كه در سلسله جلسات «عرفان و هويت انساني» در اهواز عنوان شده است و اكنون توسط نگارنده گردآوري و خلاصه گرديده و به نشر سپرده ميشود.
2. ر.ك. آشنايي با تاريخ اديان ابراهيمي، غلامرضا جلالي، ص43
3. هاشم رضي، زرتشت پيامبر ايران باستان، ص210
4. هاشم رضي، حكمت خسرواني، ص506
5. ص274 6. ص506
7. گاتها (سرودههاي مينوي زرتشت)، ص172
8. مصاحبة نگارنده با دكتر عليقلي محمودي بختياري با عنوان «عرفان و آگاهي راه رهايي بشر» ر.ك. آذرخش (مجله پژوهشي راهبردي حزب آينده سازان ايران)، شماره 4، ص8.
9. شيوا كاوياني، رازوري در آيين زرتشت، ص34.
10. برگردان گاتها، موبد رستم شهزادي.
11. بابك عليخاني، بررسي لطايف عرفاني در نصوص عتيق اوستايي، ص19.
12. برگردان گاتها، بند 9 يسناي 33، موبد رستم شهزادي.
13. استاد هاشم رضي واژه اوستايي اَشَه (اَشا) را به فارسي «نظم الهي» ترجمه نمودهاند. ر.ك. حكمت خسرواني، ص167. 14. ص63.
15. بابك عليخاني، بررسي لطايف عرفاني در نصوص عتيق اوستايي، ص94،
16. برگردان گاتها، موبد رستم شهزادي، يسناي 30
17. همان، يسناي 43.
18. همان، يسناي 48.
19. همان، يسناي 48.
20 فصل چهارم، آيات 7 و 8، ترجمه هما سيّار، براي آشنايي با گيتا به مقاله «علم النفس گيتا» نوشتة فروزان راسخي در شماره 16 فصلنامه تخصصي اديان و مذاهب (هفت آسمان) رجوع كنيد.
21. ص113، ترجمه سيد مرتضي موسوي ملايري.
22. گيتاي جديد، ص91، ترجمه مرتضي بهروان.
23. شرح «نفسانيات پنجگانه» و توضيح كاركرد آنها را در كتابهاي «سرزمينهاي دور» و «كليد جهانهاي اسرار» نوشتة پال توئيچل ترجمه هوشنگ اهرپور بخوانيد.
24. گزيده اوپانيشاد، ص106، گردآورنده: آر. بي. شارما، ترجمه ليلي فولادوند.
25. بهره يك، آيه 5، ترجمه قاسم هاشمي نژاد.
26. فصل ششم، آيات 30 و 31، ترجمه هما سيار.
27. افكار الهي براي 365 روز سال، ترجمه دكتر پروين بيات.
28. زائران عشق (از متون ودانتاي هند)، ترجمه گيتي خوشدل
29. summumbonum
30. كلام مسيحي، ص140، ترجمه حسن توفيقي
31. ص161، ترجمه دكتر مرضيه شنكايي، ر.ك. كتاب مقدس، عهد عتيق، سِفر پيدايش، باب اول، آيه 27: «پس خدا انسان را شبيه خود آفريد. او انسان را زن و مرد خلق كرد.»
32. ص27و28، ترجمه علي نخستين.
33. كتاب مقدس (ترجمه تفسيري)، عهد جديد، انجيل متي، باب 7، آيه 12.
34. همان، اول قرنتيان، باب 12، آيات 8، 9 و 10
35. همان، اول قرنتيان، باب 13، آيه 13.
36. همان، اول قرنتيان، باب 14، آيه 1.
37. پائولو كوئليو، عطيه برتر (رسالهاي درباره عشق)، ترجمه دكتر آرش حجازي، ص81.
38. همان، ص92و93.
39. همان، ص يكصد و شش
40. قاموس كتاب مقدس، تأليف و ترجمه مستر جيمز هاكس، ص785، زير عنوان محبت. 41. ص275.
42. مجله ايران فردا، شماره 49، ص120 (مقاله: وحي و نبوت، شيرازي)
43. به نقل از رسالة زاد السالكين ملا محسن فيض كاشاني، ص48و49.
44. ص200، ترجمه دكتر مرضيه شنكايي
45. ص2، تحقيق و تصحيح دكتر محمدرضا جلالي نائيني
46. شيخ فريد الدين عطار نيشابوري. تذكرة الاولياء، ص215و216.
47. گلچيني از غزليات شمس تبريزي، ص32.
48. قرآن آية 71 سورة ص و آية 28 سورة حجر. داستان دميدن روح الهي در كالبد آدم در تورات نيز مذكور است: «آنگاه خداوند از خاك زمين، آدم را سرشت. سپس در بيني آدم روح حيات دميده، به او جان بخشيده و آدم، موجود زندهاي شد.» (كتاب مقدس، ترجمه تفسيري، عهد عتيق، سفر پيدايش، باب 2، آيه 7.
49. آيه 30 سوره بقره، «اني جاعل في الارض خليفه.»
50. آيه 70 سوره اسراء، «و لقد كرّمنا بنيآدم.»
51. جلال الدين همايي، مولوي نامه، ج1، ص185.
52. فصل 6، محبت و عشق در عرفان، ص88.
53. مجتبي حورايي، همه چيز با خدا ممكن است، ص118.
54، ديوان حافظ، غزل شماره 350.
55. تذكرة الاولياء، ص245.
56. ديوان حافظ، غزل شماره 70.
57. مجموعة ورّام، ج1، ص12. (بنقل از الحديث، ح2، گردآورنده مرتضي فريد تنكابني، ص266)
58، تذكرة الاولياء، ص230.
59. مثنوي معنوي، دفتر اول، ص109
60. ص145، ترجمه دكتر پرويز دبيري.
61. بنقل از مجله ايران فردا، شمارة 49، ص119 و 120، مقالة «وحي و نبوت» نوشتة شيرازي.